تبليغاتX
دلنوشته های یک مسافر
ای لحظه های دلهره های ناگهانی
های ای عشق
ای لحظه های پر تپش
ای ثانیه های دلتنگی
دربر بگیر تن خسته ام را
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
غزلت قافیه باران دلی غمگین است

سایه ات مثل سکوتی

که پر از فریاد

من بیزارم از این آرامش چشم

مرداب نمی خواهم

دریا شو و طوفانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
آری؛تقصیر من است
اگر این بار شود صحن نگاهت ابری
تقصیر من است
اگر از طرز نگاهم تو شوی خسته
باز تقصیر من است
اگر آن کفتر چاهی که س‍‍پردم به سپهر
نگران غم من باشد
تقصیر من است
برگ؛آن روز که افتاد ز شاخ
اگر آن روز نباشد پاییز
پس تقصیر من است
یا اگر چشم تو دنبال کسی دیگر و یاری ست
دگر؛
نه تقصیر که تقدیر من است

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
نگاه تو امواج مبهوت کننده ی گرمی ست که مردمک چشمهای مرا

به سوی خود می کشاند و در این خیره گی عاشقانه

این من هستم که مات می شوم برابر رخ پر غرور تو

و لبانت اکسیر جان بخش طبیعت خاموش و سرد عشق من را

با بوسه ای دور

رنگ خاکستری طبع مرا سبز کرد

و صورت پاک و معصوم تو همچون فرشته ای ناز و مهربان

که خال سیاه کنج لبش خیال و هوش را چون کعبه به طواف خودش وا میدارد

و من که تمامی زندگیم را مدیون نگاهت میدانم

چرا که با دیدن تو شاد هستم به زنده ماندنم تا لحظه ی دیدار

و شادم تا لحظه ی مرگ چون تو را دیده ام

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
یا سلام خدمت دوستان عزیز در صورت تمایل میتواند دفتر شعر تمنا را از لینک زیر دانلود نمایید

تمنا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 

خیس بارانم
تو انگاری که من خیسم زباران؟
ولی من خیس باران نگاهی ابری ام
دلم خاکستری شد
میان آتش غم های پنهانی یک مجنون

 


تنم در آب و آتش
همی لرزد همی سوزد
فسون چشم زیبای نگاری کرده مستم
ومن همواره مستم
ولی بیچاره قلبم
که با مستی میان آتش و باران
همی مخمور هم میسوزد ومی لرزد از باران
تنم.قلبم ندارد قصد رفتن
از این ویرانسرای بی در و پیکر
که می خواهد بسوزد
که می خواهد بلرزد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
تنهایی مرا هیچ کس درک نکردحتی تومرا هیچ درک نکرد حتی خودم
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
مسافر خسته است

مسافر خسته است از ریزه سنگی

که در کفشش به جا مانده است از کوه

مسافر بی رمق تنها و خسته

نشسته کنار دختان صنوبر زیر سایه

مسافر با لبانخشک از باران ندیدن

می خواند همان شعری که مادر داده یادش

 

مسافر شعر را می خواند و میرفت

ولی جسمش به جا بود

مسافر شعر را می خواند و .......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
تکم

همچون ماه در شب ها

بی کس و تنها

ولی با کوله باری از غم ها

مانند شاخه ی پیچکی در گوشه ی خرابه های خانه ای سرد

که غم ها در آن مستاجرند

پنجه ی خشک و بی روح خود را

بروی شیشه ی شرم زده ی شب خش خش کنان می کشد

تکم

همچون قناری ی در مانده ی در قفسی در بسته مانده

که خواندن را نمی داند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
شلام به همه ی عاشقای ایران روز عشقتون مبالک

راشتی دیگه نگید ولنتاینما خودمون جشن سپندارمنگان یا اسپندگان رو داریماگه می خواین جریان اسفندگان رو بدونید برید به ادامه ملطب

جشن سپندارمنگان بر همه ی عشاق مبارک


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
بس چه شیرین بود و گرم

در چنین سرمای سرد

روی زیبای تو را دیدن

من از این پس سپیدی را با تو می بینم

برف را زمستان را

از تو می دانم

تو ای زیبا نگار ای شهزاده ی برف

تویی تنها عزیز دل

من برف را دوست می دارم

نیز زمستان  را هم

آسمان را دوست می دارم

آسمان را در زمستان

زمستان را فقط با برف می خواهم

ولی من بی زمستان بی برف بی آسمان هم

 تو را می خواهم تورا می خواهم تورا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
خاموش و بی صدا
به سمت طوفانی ترین نگاه شهر
به سمت رنگی ترین رویای قرن
تاخت می روم سوار بر سمند
تیز پای قصه ی عشق
به سمت مست کننده ترین عطر
می روم تمام مست
تا اسیرم کند
با کمند زلف شبگون
به باد داده گیسو و هوش مرا
خواهم رسید به مقصد خود در این شب تار
یا که نه
گرفتار طوفان سرد جدایی خواهد شد
مشام خو کرده به بوی زلف نگار
یا که بیمار درد تلخ انتظار خواهد شد
مردمک مردم گریز...ناگزیر؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
ای باران ببار بر سر این رهگذر
خدا ببار بر سر این رهگذر
خالی ام
ای خدا خالی ام
مرا پر کن از آیینه
مرا پر کن از خودت
چشم هایم دمادم می بارند
ولی من نه من غرورم را
برای مردمی پست تر از پست نشکسته ام
چشم هایم بی اختیار به حال صاحب خویش روانند
چشم ها میبینند
گوشها میشنوند
ولی زبانم سخن گفتن نمی داند
من همان پنجره ی رو به شبم
شبی طوفانی و خاموش و سرد
که مرا هیچ کسی در این چنین شبی باز نخواهد کرد
ای خدا دلگیر نیستم از دست تو
من امیدم جز به تو نیست
رهایم کن
رهایی جز مردن ندارد این دل آواره ی من
مرا ساکن کن و ساکت صدای مردم بی شرم و عار
من کسی را در جهان  سلامش نکردم
سلامم به توست
ای مونس شبهای پر درد
ای تنها نگار من
فقط تو فقط تو می دانی
که تهمت ها چه آوردند بر سر من
من این ها را چو کوه بر دوش خود بر هر دری بردم
ولی تنها تو این بار ز دوش من گرفتی
خدا خدا دیگر بس است
تحمل دیگر ز تاب افتاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
ای خداا
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
من صدای سکوت نفس های یک عاشقم

که پا در ره بی سرانجام و سرد و نفس گیر جاده

به دنبال نادر گلی از تبار ترنم

به راه است

از سرزمین سیاه و سرد و پر درد و داغ و پراز دود

به دنبال شهری بنام سپیدی

به چپ می رود گاه و گاهی به شرق

گهی داد و فریاد و گاه اشک

به پای دشت و بر روی آب می نگارد

چین زلف نگار

خدای زمین و زمان

خداوندگار چکاوک

خدای طراوت خدای نسیم

تنش را به آسودگی در کنار وجود نگارش رسان

رسان ماهیان دچار را بر کناره

خدای نفس های ساکن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
زندگی از پس یک کوه بلند

از بلندای سپیدار حیات

از ته دره ی دلتنگ شدن

جاری هست زنگی جاری هست

زندگی بسته به لبخند درختان است

ور نه من و ما با ثانیه ای از اخم درخت

همگی می شکنیم

 

و چه لبریز ز احساس و بزرگی و محبت

که ز بی احساسی ما

لحظه ای اخم نکرد

زندگی را از پس کو ه بلند

از بلندای سپیدار حیات

 و ز دلتنگ شدن

راه داد به حیاط خلوت ما

و عشق رازیست

که درختان نم نمک به گوش خسته ی ما راه دادندش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد حسین  | 
بخواب ای نازنین شب را نگاهت کرده بی خواب
بخواب ای قلب پر تشویش و بی تاب
بخواب ای روی چون مهتاب تو از دور پیدا
بخواب ای چشم مخمورت به وسعت همچو دریا
بخواب ای آرزوی وهم انگیز
بخواب ای درد شب های غم انگیز
بخواب ای شبنم گل های مریم
بخواب ای خنده ات بر قلب من مرحم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
چه كسی می خواهد من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم، تنهایم، تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از كجا كه من و تو، شور یكپارچگی را در شرق، باز برپا نكنیم

از كجا كه من و تو، مشت رسوایان را وا نكنیم . . .



دشت ها نام تو را می گویند، كوه ها شعر مرا می خوانند

كوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پرهیز كه چه؟

حرف را باید زد، درد را باید گفت.

                                                                        ( قسمتی از شعر حمید مصدق)



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
من و تو
راز یک شب بارانی
پیاده و خسته میان تنهایی
صدای فریاد من یادت هست؟
گفتگوی میان باران و جاده یادت هست؟
از من می گفتند
از داد من بی صدا
از تو می گفتم به گوش قطره ی باران
به قاصدک خیس میان درختان
ولی کسی صدای نعره ی من را نشنید
حتی تو
حالا دیگر
صدایت را نمی شنوم!
صدای سکوت تو مرا کر کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  | 
از همون لحظه که دیدم روی لبهات خنده ی ملیح و زیبا
دیگه قهره خنده با من
عوضش یه بغض سنگین تو گلوم مهمونه هردم
دیگه پاییز نداره برگی که باشه رنگ زرد صورت من
دیگه گل ها ندارن سرخی لبهای تورو
دیگه هیچ بلبلی اینجا توی قلبم نمی خونه
عوضش یه جغد پیری سر جالیز نگاهم
داره ناله می کنه
 من که تو دنیای چشمات ندارم یه سر پناهی
تموم دنیای قلبم رو زدم به اسم نازت

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محمد حسین  |