سایه ات مثل سکوتی
که پر از فریاد
من بیزارم از این آرامش چشم
مرداب نمی خواهم
دریا شو و طوفانی

به سوی خود می کشاند و در این خیره گی عاشقانه
این من هستم که مات می شوم برابر رخ پر غرور تو
و لبانت اکسیر جان بخش طبیعت خاموش و سرد عشق من را
با بوسه ای دور
رنگ خاکستری طبع مرا سبز کرد
و صورت پاک و معصوم تو همچون فرشته ای ناز و مهربان
که خال سیاه کنج لبش خیال و هوش را چون کعبه به طواف خودش وا میدارد
و من که تمامی زندگیم را مدیون نگاهت میدانم
چرا که با دیدن تو شاد هستم به زنده ماندنم تا لحظه ی دیدار
و شادم تا لحظه ی مرگ چون تو را دیده ام

خیس بارانم
تو انگاری که من خیسم زباران؟
ولی من خیس باران نگاهی ابری ام
دلم خاکستری شد
میان آتش غم های پنهانی یک مجنون
تنم در آب و آتش
همی لرزد همی سوزد
فسون چشم زیبای نگاری کرده مستم
ومن همواره مستم
ولی بیچاره قلبم
که با مستی میان آتش و باران
همی مخمور هم میسوزد ومی لرزد از باران
تنم.قلبم ندارد قصد رفتن
از این ویرانسرای بی در و پیکر
که می خواهد بسوزد
که می خواهد بلرزد

مسافر خسته است از ریزه سنگی
که در کفشش به جا مانده است از کوه
مسافر بی رمق تنها و خسته
نشسته کنار دختان صنوبر زیر سایه
مسافر با لبانخشک از باران ندیدن
می خواند همان شعری که مادر داده یادش
مسافر شعر را می خواند و میرفت
ولی جسمش به جا بود
مسافر شعر را می خواند و .......

همچون ماه در شب ها
بی کس و تنها
ولی با کوله باری از غم ها
مانند شاخه ی پیچکی در گوشه ی خرابه های خانه ای سرد
که غم ها در آن مستاجرند
پنجه ی خشک و بی روح خود را
بروی شیشه ی شرم زده ی شب خش خش کنان می کشد
تکم
همچون قناری ی در مانده ی در قفسی در بسته مانده
که خواندن را نمی داند

راشتی دیگه نگید ولنتاین
ما خودمون جشن سپندارمنگان یا اسپندگان رو داریم
اگه می خواین جریان اسفندگان رو بدونید برید به ادامه ملطب![]()
جشن سپندارمنگان بر همه ی عشاق مبارک

در چنین سرمای سرد
روی زیبای تو را دیدن
من از این پس سپیدی را با تو می بینم
برف را زمستان را
از تو می دانم
تو ای زیبا نگار ای شهزاده ی برف
تویی تنها عزیز دل
من برف را دوست می دارم
نیز زمستان را هم
آسمان را دوست می دارم
آسمان را در زمستان
زمستان را فقط با برف می خواهم
ولی من بی زمستان بی برف بی آسمان هم
تو را می خواهم تورا می خواهم تورا


که پا در ره بی سرانجام و سرد و نفس گیر جاده
به دنبال نادر گلی از تبار ترنم
به راه است
از سرزمین سیاه و سرد و پر درد و داغ و پراز دود
به دنبال شهری بنام سپیدی
به چپ می رود گاه و گاهی به شرق
گهی داد و فریاد و گاه اشک
به پای دشت و بر روی آب می نگارد
چین زلف نگار
خدای زمین و زمان
خداوندگار چکاوک
خدای طراوت خدای نسیم
تنش را به آسودگی در کنار وجود نگارش رسان
رسان ماهیان دچار را بر کناره
خدای نفس های ساکن

از بلندای سپیدار حیات
از ته دره ی دلتنگ شدن
جاری هست زنگی جاری هست
زندگی بسته به لبخند درختان است
ور نه من و ما با ثانیه ای از اخم درخت
همگی می شکنیم

و چه لبریز ز احساس و بزرگی و محبت
که ز بی احساسی ما
لحظه ای اخم نکرد
زندگی را از پس کو ه بلند
از بلندای سپیدار حیات
و ز دلتنگ شدن
راه داد به حیاط خلوت ما
و عشق رازیست
که درختان نم نمک به گوش خسته ی ما راه دادندش

( قسمتی از شعر حمید مصدق)


.jpg)